بیر آقاجام بو روزگار باغیندا سالخیم سالخیم تر قوشمالار وار منده
لیخه لریم بیر باشی یار باغیندا هر نه باخانگ هئچ گورونمز خار منده
اسسه تیفان یولا دیشسه بوقاناق گئجه گوندوز اولسا منه یئل قوناق
هرگیز اولماز ال آیاقیم داقیناق نچی کی وار باش اوجونده یار منده
بیر ایلینن اوننو ایککی آی واریم قیشینن یاز فائیزینن یای واریم
دریا واریم بولاغ واریم چای واریم بولوتونن یاغیشینن غار منده
چوخ داماغام غوصصه یوخوم غم یوخوم خوشلوق منیم چوخ واریم کی کم یوخوک
سازیم کوک دور زیر یوخوم دور بم یوخوم سنتور منده سیتار منده تار منده
شوخ مارالیم اؤز کوچوک " صولت " دیر هشت و چارینگ اوننو ایککی نعمت دیر
نرگس گولونگ بو آخیر کی حجت دیر باخیشی وار بو هشتینن چار منده
نه از آهن ، نه از سنـــــگم ، خدایا منه باخ گئر، نه دلتنگم ، خدایا
اؤبا کچدی، گئری دوشدیم ،اؤبادن چه سـازم با ، خـر لنگم ، خدایا
از آن ایل همیشه پر خروشم صــــدا دیگر نمی آید به گوشم
پیامم را به قشقــایی رسانید چگونه بی تو آب خوش بنوشم
بیا که قیصر قلبم تویی تو خطوط دفتــر قلبم تویی تو
اگر روزی تمام دل بسوزد همان خاکستر قلبم تویی تو
دوبیتی از شب و مهتاب گفتم غــــــــــــزل مثل زلال آب گفتم
تمام شعِـــــــــــر من تقدیم ایلم ز شوقش گفته های ناب گفتم
چهار شنبه 16 مرداد 1370
در عبور اين لحظه هاي شاد جواني در يك روز گواراي تابستان ، هنگاميكه پرتوهاي آسمان ابدي رودخانه رحيمي همانند شعله هاي عشق ، پر حرارت است ،میخواهم با دلي لبريز از شور و شعف ،حلاوت و شيريني اين لحظات ارزشمند و تكرار نشدني جواني را به رسم يادبود به ثبت برسانم تا بعدها خودم و ديگران به عنوان خاطره از آنها ياد نماييم.
دنياي جواني من ، آنهم در كنار خانواده اي كم نظير ، در دامن كوه و صحرا و طبيعت، دنياي رنگي و شادي آوري است . واقعا حيف است كه گوشه هايي از آن ثبت و ضبظ نگردد. هنگاميكه در كنار گندمزارهاي قشلاق عاشقانه هاي باد و گندم را می شنوم.! هنگاميكه باد به گندمزار مي وزد و جلوه گندمها را ميبينم.! هنگاميكه صافی و صداقت را در چهره های شاد افراد سختکوش ساکن دامنه های کوه مروارید را نظاره میکنم .! انگار دیگر روی زمین نیستم و تمام آسمان را به من داده اند و روی ابرها راه میروم . من چگونه ميتوانم به راحتي از كنار اين پديده هاي زيبا عبور كنم ؟! من از دوران كودكي تا كنون كه 23 بهار زيبا را پشت سر گذاشته ام ، خاطرات زيباي زيادي به ياد دارم . الان وقتي گذشته ها را از ييلاق ذهنم عبور ميدهم افسوس ميخورم كه چرا آنها را ثبت نكرده ام . میگویند خاطرات چوبهاي خيسي هستند كه با آتش زندگي نه ميسوزند و نه خاكستر ميشوند. لذا تصميم گرفتم به مدت دو سال خاطرات روزانه ام را حتي الامكان يادداشت نمايم.
هم اكنون كه اولين نوشته اين دفتر خاطراتم را مينويسم در چادرسياه هميشه پر مهر پدر در كنار چشمه تاريخي رضاخان واقع در منطقه رودخانه رحيمي نشسته ام و در سايه بركات مادرمهربان و دوستداشتني و در دل همیشه سبز ایل کبیر قشقایی، سرود جواني و خوشي ميخوانم . من داستان عمر آدمي را خوب بلدم. ميدانم كه اين گذر زمان همان گذر عمر و رفتار و كردار و گفتار آدمي همان عمر آدمي است . پس چرا قدر عزيزان را ندانم . پس چرا شاد نباشم.خدايا الان در سن 23 سالگي از اين موقعيت كه به من ارزاني فرموده اي راضي و خشنودم. خدايا پدر و مادر ، برادر و خواهر ،اقوام و دوستان و ایلی به من داده اي بهتر از هر چیز . هرگز آنها را از من جدا مكن. چرا كه من همواره در بهار و سبزه زار زيسته ام و از برگ ريزان پاييز و سردي سرماي زمستان گريزانم . خدايا هيچكدام را از من مگير . اصلا دلم نميخواهد روزي اين نوشته ها را بخوانم و ببينم كه يكي از كسانم كه اسمشان را در اين خاطرات می آورم در قيد حيات نيستند.خدايا هر چند كه ميدانم بازگشت همه بسوي توست ولي از تو عمري با بركت و طولاني براي عزيزان خواستارم .
درباره این سایت